فريد الدين العطار النيسابوري
85
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
الحكاية و التمثيل حُقّهاى زر داشت مردى بى خبر * چون بمرد و زو بماند آن حُقّه زر ، بعدِ سالى ديد فرزندش به خواب * صورتش چون موش و دو چشمش پر آب پس در آن موضع كه زر بنهاده بود * همچو موشى گردِ آن مىگشت زود گفت فرزندش كزو كردم سؤال * ك « ز چه اينجا آمدى ؟ بر گوى حال . » گفت « زر بنهادهام اين جايگاه * مىندانم تا به دو كس يافت راه . » گفت « آخر صورتِ موشت چراست ؟ » * گفت « هر دل را كه مهرِ زر بخاست ، [ حشرِ او بر صورتِ موشى بود * هر زمان از حسرتش جوشى بود ] صورتش اين است ، در من مىنگر * پند گير و زر بيفكن اى پسر . » حكايت صعوه صعوه آمد دل ضعيف و تن نزار * پاى تا سر همچو آتش بى قرار گفت من حيران و فرتوت آمدم * بى دل و بى قوّت و قوت آمدم همچو موسى بازو و زوريم نيست * وز ضعيفى قوّتِ موريم نيست